Mohsen Nakhaei

Master's Student in the Field of Health, Safety and Environmental Management / Shahid Sadoughi University of Medical Sciences, Yazd, Iran

نیاز به خواسته شدن

آدم‌ها در یک رابطه فارغ از دوست داشتن، نیازی اساسی به «خواسته شدن» دارند، اینکه بدانی در دل تردید‌های پیش رو، یک نفر تو را بخواهد، بدون شرط و شروط، موهبت عجیبی است، عمده اشتباه آدم‌ها در رابطه همین است، شرط و شروط‌هایی که برای خواستن تعیین می‌کنند، در دنیای من عشق وابسته به یک چیز است، «توجه»، اگر جایی، زمانی، آن را به هر دلیلی از دست دادی، خودت را گول نزن. 

۰۳ آبان ۰۰ ، ۲۱:۲۶ ۰ نظر
محسن نخعی

به دعایی که مستجاب نمیشود،آمین نگویید!!

بعضی آدم‌ها آنقدر فرومایه و بی ظرفیت هستند که حتی ارزش یک لبخند زدن ساده را هم ندارند، اینکه خود را، دچار ارتباطی کلامی و حتی عاطفی با هر بی سر و پایی می‌کنید، خود مصداق بارز حماقت آدمی است، اینکه آدم آنقدر خود را فروتن و بخشنده بداند تا هر زباله‌ای را شریک لحظه‌های زندگی‌اش کند بسیار مشمئز کننده است، نمی‌دانم چقدر از عمر طولانی و زندگی سربلند برخوردارید، اما به دعایی که قرار نیست مستجاب شود، آمین نگویید.

۰۲ آبان ۰۰ ، ۱۴:۱۵ ۰ نظر
محسن نخعی

پرسه زدن در خاطرات

پرسه زدن در خاطراتی، که آدم‌هایش بنا بر لیاقت، ارزش و ظرفیت‌اشان دیگر در آن وجود ندارند، و یا احساساتی که دیگر منقضی شده، جز فرسایش روح چیزی به ارمغان نمی‌آورد. آدمی میل و کششی عجیب به این نوستالژی‌های احمقانه دارد. نشئگی عجیبی که در مصرف زخم و خاطرات مشمئز کننده است، او را عمیقا به وجد می‌آورد، واقعیت اینکه ما اکثر اوقات در توهم یک تراژدی غرق می‌شویم تا دستان حقیقت را از گلویمان برداریم، به شکل بامزه‌ای فریب می‌دهیم، خودمان را، دیگرانی را. بخشی به این دلیل، ما به طرز وحشتناکی به بازنده بودن اعتیاد داریم، زیرا تجربه‌های نو همواره با مسئولیت پذیری و اضطراب انتخاب همراه است، در شکست نوعی لَختی و نقاب مظلومیت نهفته است که عمده آدم‌ها میلی شدید به استفاده و ارتزاق از آن دارند.

۰۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۵۵ ۰ نظر
محسن نخعی

کارما

‏«کارما» در ایران همان «دستِ ابَلفض» است که به کمر می‌زند.

۰۱ آبان ۰۰ ، ۱۹:۵۱ ۱ نظر
محسن نخعی

چند روزی است حالم بهتر شده است

در یادداشت‌های روزانهٔ شاهرخِ مسکوب جملهٔ «چندروزی هست که حالم بهتر شده» ‌بارها تکرار می‌شود. مسکوب درست فهمیده بود که زندگی تلاشی است برای دمی بهتر بودن، و پذیرش اینکه در آن، خوب‌نبودن غالب است. جنگِ عظیم همین است که دقایقِ اندکی از خوب‌بودن را رقم بزنیم، در ساعاتِ طولانیِ رنج.

۳۰ مهر ۰۰ ، ۱۹:۵۰ ۰ نظر
محسن نخعی

فقر دموکرات

فقر دموکرات نیست و نمی‌توان چون «مرگ»، آن را ضرورتی برای همهٔ موجودات پنداشت؛ اما هژمونیِ اخیر به فقر قدرتی دیگرگونه داده است؛ به مثابه رودخانهٔ خروشانی که سر بالا می‌رود. می‌توانید به تنهاییْ کنارِ این رود، خانه‌ای امن فراهم کنید و با خودْ خوش باشید، اما برای «اجماع» ملزم به قدم نهادن در آن هستید که یا شتاب‌اش می‌بخشید یا در-اش غرق می‌شوید. فقر، برسازنده‌ی یک دوراهیِ تراژیک است :

یا تحت سلطه‌اش فقیرید،

یا خارج از آن هستید و [ناخواسته و خواسته] به قوام‌اش کمک‌ می‌کنید.

دوراهیِ تراژیک، وضعیتی است که خروج از آن با دستانِ پاک، میّسر نیست.

پس «فقر» نه فقط مسئلهٔ فقرا،

که مسئلهٔ همهٔ ماست، اگر نیک بنگریم.

۲۸ مهر ۰۰ ، ۲۰:۰۱ ۰ نظر
محسن نخعی

چرا مینویسی ؟

از من این سوال بسیار پرسیده می‌شود که چرا می‌نویسی؟

چه می‌شود که دغدغه‌ای برای نوشتن پیدا می‌کنی، البته که من در این جهان بی انتها عددی نیستم و هیچ زمانی خود را نویسنده نمی‌نامم، اما هر یک از شما اگر امروز پاره خطی، جمله‌ای و نوشته‌ای کوچک حتی در ذهن دارید، این دو هدف قلم را از بزرگ مرد اندیشه آلبر کامو به یادگار داشته باشید.

۰۳ مرداد ۰۰ ، ۱۱:۴۵ ۰ نظر
محسن نخعی

برای مخاطبان خیلی خاص

نمی‌دونم این چه منطق جدیدیه که حضرات پیدا کردن.
تا در جایگاه مردم به چیزی اعتراض می‌کنیم فوراً می‌گن می‌خواهید ایران، سوریه شود.

ظاهراً با منطق این آقایون ما باید بین سوریه شدن، فلسطین شدن، عربستان شدن، پاکستان شدن، عراق شدن و افغانستان شدن یکی را انتخاب کنیم و

اصلا ایران بودن بی‌معنی است.

خداروشکر که گزینه درست و حسابی‌ای هم ندارند، مثلا نروژی، فنلاندی، سوئدی، چیزی.

خودشان هم انتخابشان برای ما فلسطین بوده است و خود را در جایگاه هسته مرکزی بنیادگراهای صهیونیست قرار داده و سیستم امنیتی-سلیقه‌ای‌شان را بر مردم ایران مسلط کرده‌اند.

سیستمی امنیتی که مستعدترین دستگاه فساد در تاریخ است.

هرکس هم که با آن‌ها هم نظر نباشد، نفوذی و یا با اغماض بی‌اطلاع، احمق یا عوامی است که در قبیله آن‌ها جایی نداشته و اصلا به حساب نمی‌آید.

همه هم که علامه دهر و فارغ‌التحصیلان مدرسه نوسترداموس‌ هستند و به خودشون حق می‌دهند هرطور دلشون می‌خواد با هرکس رفتار کنند و هر تصمیمی بگیرند. چون از اطلاعاتی خبر دارند که مربوط به سوار شدنشان بر ماشین زمان و سفر به گذشته و آینده است.

باسوادهای کتاب ندیده ماشاالله تو همه چیز هم تخصص دارند. نمی‌دانم چقدر عمر کرده‌اند؟!

صد سال؟! نهصد سال؟! در هر صورت خدا برکت زیادی به عمرشان داده است.

شاید هم به علم غیبی چیزی دسترسی دارند.

آن‌قدر محکم روی خودشان ایستاده‌اند که هیچ‌کس نمی‌تواند آن‌ها را از زیر خودشان بیرون بکشد.

وصیت‌نامه سرباز ایران را دوباره مطالعه می‌کنم. این بار واژه‌ها برایم معنای دیگری دارند:
«ولایت قانونی، خاصّ عامه مردم اعم از مسلم و غیرمسلمان است، اما ولایت عملی مخصوص مسئولین است که می‌خواهند بار مهم کشور را بر دوش بگیرند، آن هم کشور اسلامی با این همه شهید!
اعتقاد حقیقی به جمهوری اسلامی و آنچه مبنای آن بوده است؛ از اخلاق و ارزش‌ها تا مسئولیت‌ها؛ چه مسئولیت در قبال ملت و چه در قبال اسلام.
به‌کارگیری افراد پاکدست و معتقد و خدمتگزاری به ملّت، نه افرادی که حتی اگر به میز یک دهستان هم برسند خاطره‌ خان‌های سابق را تداعی می‌کنند.
مقابله با فساد و دوری از فساد و تجمّلات را شیوه خود قرار دهند.
در دوره حکومت و حاکمیت خود در هر مسئولیتی، احترام به مردم و خدمت به آنان را عبادت بدانند و خود خدمتگزار واقعی، توسعه‌گر ارزش‌ها باشند، نه با توجیهات واهی، ارزشها را بایکوت کنند.
من حضرت آیت‌الله‌العظمی خامنه‌ای را خیلی مظلوم و تنها می‌بینم.»

۰۱ مرداد ۰۰ ، ۱۹:۵۱ ۰ نظر
محسن نخعی

موعظه بعد از شکست

نمی دانم در ناخودآگاهم به دنبال چه واژه ای می گشتم که به کلمه «نصیحت» برخوردم،

نصیحت از نگاه من چیزی در گذشته است،

کسی که تو را نصیحت می کند مخاطبش، 

تو نیستی،

بلکه سهمی از خودش در گذشته است،

همین شاید دلیلی باشد که کمتر کسی،

به موعظه بعد از شکست یک فرد اعتماد می کند.

۲۸ تیر ۰۰ ، ۲۱:۳۸ ۰ نظر
محسن نخعی

پدیده‌ای از ناهنجاری‌ و وجود معناست

بهزاد روان‌شناس احمق، عقده‌هایی در دیده شدن و ترقی کردن دارد، بی‌آنکه بداند، در کلاب هاوس مشغول وراجی‌هایی در مورد نقش عقده‌های کودکی و شناخت مکانیزم‌های دفاعی در زندگی زناشویی است. هر اجتماع بیش از سه نفر، بهزاد را به وراجی سوق می‌دهد، او از وراجی کردن و بلغور چند ایسم برای عمه ناهید و عروس دایی محمد،معنا می‌گیرد. عمه ناهیدها برای بهزاد نوعی درام را خلق می‌کنند.

رضا و دوست بی‌کیفیت‌اش در فلافلی عمو جلال، ساندویچ دایی را با سس، خیارشور و فلافل‌هایی که از شدت کثافت میل به سیاهی دارد،
می‌خورند سپس با 206 سفید مشغول دور دور در خیابان‌های مدرس می‌شوند، دو احمق مُفلس که معنا را در عیاشی دیده‌اند، بعدتر در قهوه‌خانه‌ای دوسیب می‌کشند و مشغول بازی پرسپولیس هستند.

زندگی در یک نگاه، پدیده‌ای از ناهنجاری‌ و وجود معناست، هر کس مشغول بازی با نقابی از وهم خود است، نمی‌توان نقاب را از آدم‌ها گرفت، دنیای آدم‌ها خالی از نقاب دچار فروپاشی است، شاید سهمی از زندگی با احمق‌ها، مهم شمردن این نقاب‌هاست، هویتی که از ترس کنار گذاشتن نهادینه شده برایشان. بامزه اینکه همه در خلوت می‌دانند سوراخ خرگوش به کجا راه دارد، اما...

۳۰ خرداد ۰۰ ، ۱۲:۲۸ ۰ نظر
محسن نخعی